گاهی اوقات دلم از این وسعت بی واژه می گیرد

از این اتاق خالی و میز چوبی

گاهی دلم از این دق دل واپسین دریا می گیرد

گاهی دلم برای خودم می سوزد

درست است

حقیقت دارد

من آدم خوبی نبوده ام

اصلا تقصیر از خود من بود که از همان ابتدا

از همان ابتدای تابش نور نیمروز طلوع

با عینکی از جنس بلور به مردمان،به سگها

و به این همه علوفه ی گرسنه نگریستم

اصلا با من چکار دارید

از من چه می خواهید

در قرن خواب و چشمک و ناله

در رنگ ضربه و جرقه

در چشم لولا و گیره

از سرانگشتان ماسیده بر این سنگ خوش تراش

بر این سنگ چهار گوش  نورانی چه می خواهید….؟

بگذارید آرام بگیرم

می خواهم رو به آسمان دو رکعت نماز عشق بخوانم

عشق…؟

راستی این واژه را کجا شنیده ام ؟

راستی درست نوشته ام

                              عشق….؟

بهمن ماه /78

بندر بوشهر

Advertisements