از روی دست زندگی تقلب می کنم،کنار دختر رویایم مینشینم،ماشین خاطره اش را به راه می اندازم و با او به معشوقه ای فکر می کنم که برای وطن هزار ترانه سرود،هزار آرزوی محال را در هزار زمزمه ی سبز ضرب کرد و شد. و بی او رفت.

بجای او اولین سلام ساده ی مهر نا مهربان را به یاد می آورم.علاقه ی موذی کوچه گردان کشدار دی و نامه های فدایت شوم هر چه بادابه دست بید سپرده ی در باد.چتری مشترک. و قرارتاخیر چهارشنبه های دکه ی غروب. گرو گر محبت و عشق بی بازگشت،و کوچه های سبز بندری کهن که با صدای پاهای منظم ستاره هائی سرگردان،از خواب ظهر تموز بیدار می شدند وخمیازه می کشیدند.

از روی دست زندگی تقلب می کنم،دختر را روبروی آئینه ی خاتم کار نقره کوب  می نشانم.خاتم اصل،کار دست هنرمندان شیراز.مدادی دستش می دهم،تا نی نی چشمانش نافذ تر شود.زیبا و با حرارت.با لبهای آتشین آواز خوانش.گونه هایش انگار گر گرفته اند،می آورمس کنار پنجره،صدای جینگ جینگ خلخال نقره موسیقی زیبائی که بال بال سینه های بی تابش را همراهی می کند.حرکات ظریفش رقصی موزون تصویری اثیری،نمائی دور و مات از سماع دراویش یا نیایش دختران هندو را در معابد تداعی می کند. آنچه دیده ام و ندیده ام،آنچه در این سالیان دورا دور با من بوده و با من نبوده.انگار در لحظه ای مبهم زاده می شوم.رو به تابلوی دریا می نشانمش تا نفسی تازه کند.لیوانی دستش می دهم تا شمعدانی تاقچه نشین را آب دهد.  

کوچه هائی که نوازش بی تکلف تکرار نان تمام کسان بی نان و رویای من کیفورشان میکرد.آنروزها انگار تمام راههای نرفته ی کفشها و لهجه ی شور دریا خلاصه می شد.غزل بانوی بی تاب رویای من پروانه وش خود را به در دیوار ذهنم می کوبد. مثل این که می خواهد بال بکشد بر بالای تردی خمیر زندگی.ترسی از به آتش کشیدن این دل نامراد بی درمان ندارد.

دست در دست پری دریائی شعر فایز،خیس از هق هق نابهنگام باران، با گیسوان پر از عطر تلخ ماهیانه ی دریا برهنه بر گسارهای ساحل تن میکشد،و در دم صدها زخم عمیق عقیم در تنم سرباز میکند،زخم کوله بار شاعری که بر دوش می کشم.شاعری تنها از فصل خاکستر،شاعری که عریان از این همه بسوی پیراهن وصله دار شبکور و لکنت مبهم،فانوس را رو به باد شمال گرفت وبی ترس و بی رویا  از سر بریده ی سبز در مجلس عاشقان با رقص زبان سرخ،سماعی زیبا آغازید و کوچ کرد و رفت.کوله باری که برای نسل بیچاره ی من بسی سنگین است.

از روی دست زندگی تقلب می کنم ، دختر را که دلش پر می کشد برای زندگی به کنار دریا می آورم،پاهایش را برهنه می کنم و روی ماسه های ریز ساحل راه می برم.    

Advertisements