تو تحویل می شوی….

پشت پلکهای ترد شعر من

زنی ز جنس آه و ظلم و کوچه های شهر من

زنی ز جنس غربت غریب واژگان صلب

ز آبی هماره ی همیشگی

ز مسخ استحاله و پیاله و

ز بوی فرش کهنه و

زبوی رازپوش نسترن

تمام کفشهای چشمهای اشک رود را ورق زده.

چه دیر می زنی…!

پدر ترانه می نشاند و چه سخت پیر می شود

نگاه گرم تو به دستهای ترد او چه عاشقانه گیر می شود

صدای سکه های عید تو

نوید توپ شاد مادر است

تو تحویل می شوی

و حال مادر است که حول این مدار احسن الحال می شود.

بیا بزن٬ بخوان٬بگو

حدیث زاد رود را ز سر

ز پنجه های خیس نو بهار خود

ز وسعت غریب غربت غروب

ز رنگ ها …و نه …! و واژگان صلب این دیار٬

ترانه کن.

بیا کناره کن٬ بر این کرانه های دور

بر این سواحل حواشی عجیب ذره های من

بیا بخوان

بیا بخوان که دیر می شود.

 

Advertisements