گریه…

 و ما بیهوده مردیم

هی فریاد زدیم وهی فریاد

که ای پدر جان…!

اصلا ما هم دیگرگونه دوست می داریم و

دیگرگونه عاشق.

خردینه بودیم و با آبنباتی گولمان زدند

هیچ از سیل واژه های موسمی گریه آور نمی دانستیم

هیچ اشارتی را به چراغ و آئینه و آسمان

و دورادور ایستگاههای هر روز خدا راه نمی بردیم

هیچ دستی از سر احترام و علاقه پیش نیامد

حتی برای تعمیر واژگان عریانمان

یا برای التیام بغض وامانده مان

کودتای سفید کلمه بود و

اعتصاب سرد نان

هی گفتیم و هی شما خندیدید

به انقلاب کوچکمان دلخوش بودیم و

تنها به بوسه های معصوم پنهانی راه می بردیم

ودست نوشته هائی مصور

که شما نامشان را نهادید نامه

و صد ریال به یک ریال

قناعتی خرد٬ چندانکه بودا.

اما حالا…..

Advertisements