دریا…

مگر کجای این دنیا

گیسوی باران سر به صخره می ساید؟

مگر زادروز میلاد علف و پیوند دوباره نیست؟

کجای این هوای دوباره٬ باید سبزه ها را گره بزنیم؟

می گویند اینجا شمال است

زادرود زرد زردینه

زیتون سبز سوغات دل است و

سفر برف مرا به انتهای دیدار نو به اشتیاق دوباره می کشاند.

دوباره به دیدارتان می آیم

اما نه با بغض شکسته و پیاله ی خالی

با کتابی پر از بال کبوتر و آبی دریا

آنقدر با پای برهنه روی ماسه ی دریای کتاب راه می رویم

تا خسته از بوسه و باران

پسین هر پنجشنبه دست در دست درگاه خانه بگذاریم

گوش دراز ماهیان را می کشیم تا دردشان بیاید

و بدانند دریا از آنشان نیست

دریا از آن تنهایی ماست

از آن خستگی راه سفر

از آن بغض فرو خورده ی ناشکیبای من و

بالهای بی تاب کبوتر درون سینه ی توست.

Advertisements