You are currently browsing the monthly archive for اکتبر, 2007.
1-با این درد زبان چه کنم
کلماتی از سر استفهام و لکنت بی واژه!…
2-با تو چه کنم
هی دردت به جان بی قرار این دل ناماندگاربی درمان
تو که هی بی وقفه می باری
تو که عزیز کرده ی خدای ناکرده ای !
با تو چه کنم که دستم از دار دراز دنیا کوتاه و
گیسوان بید بریده ی به دست هر چه باداباد خانه خراب کنی...
3-این روزها خاطره می خرم
قیمت چه تلخ
دل چه تنگ
و هوای حوصله ابری…
4-من اشک ابرم
روی گونه ی زمین افتاده ام
با سر انگشت تردت مرا پاک کن…
5-تمام گلها را که فروخت
حتما کفش می خرد
اگر گل نبود که بفروشد
حتما لبخند می فروخت…
6-کله فصل مشترک
سربازها
زندانیها
و مریض هاست…
7-اگر قند نبود
کنار چای چه کسی می نشست؟…




دیدگاههای اخیر