You are currently browsing the monthly archive for جولای, 2007.
برگمن در طول فعالیتهای هنریاش ۴۰ فیلم کارگردانی کرد، چندین جایزه برد
و تحسینهای بسیار برانگیخت. به گفته برگمن، «ما با کمک فیلم میتوانیم به
جهانی غریب و نادیده و در واقعیتهایی ورای واقعیت (موجود) وارد شویم.»
صبح دوشنبه (۳۰ ژوییه) خبرگزاری سوئد خبر داد که اینگمار برگمن، کارگردان بزرگ سینما چشم از جهان فروبسته است. برگمن به هنگام مرگ ۸۹ سال داشت. او در دهههای اخیر، در جزیره فارو، در سواحل سوئد در دریای بالتیک، در آرامش و سکوت روزگار میگذراند، ولی از تماشای مداوم فیلم و نوشتن کتاب و مقاله بازنایستاده بود.
گوشهگیری برگمن در سالهای اخیر به اندازهای بود که حتی زمانی که پنجاهمین جشنواره فیلم کن (فرانسه) او را به عنوان “بزرگترین کارگردان همه دوران سینما” برگزید، شخصاَ در مراسم سپاسی که به این منظور برگزار شده بود شرکت نکرد و تنها دوست دختر سابقش، لیو اولمن را با پیامی به این مراسم فرستاد.
برگمن در طول فعالیتهای هنریاش ۴۰ فیلم کارگردانی کرد. اولین فیلم او “کریس” نام داشت که در سال ۱۹۴۵ ساخته شد. نخستین فیلم سینمایی تحسین برانگیز برگمن به زبان انگلیسی بود با نام ” فریاد هاو نجواها “. دیگر فیلم های مشهور وی عبارتند از ” پرسونا ” ، ” همچون در یک آیینه ” ،”چشمه باکرگی” ، ” توت فرنگی های وحشی ” و ” مهر هفتم”.
کارنامهای پربار
در غالب آثار برگمن به مفاهیم و مضامینی فلسفی و قسماَ عرفانی در مورد تلاش انسانها برای معنابخشیدن به حیات، بخشش، و ستایش از شور زندگی برمیخوریم. آثار او کم و بیش با رگههایی از یک یأس فلسفی نیز همراهند.
یکی از فیلمهای برگمن، با نام “فانی و الکساندر” که سال ۱۹۸۳ تولید شد به گونهای برجسته در ستایش از زندگی است.این فیلم توانست ۴ جایزه اسکار دریافت کند. برگمن خود زمانی در باره درونمایه فعالیت سینماییاش گفته بود:« من به طور مشخص میدانم که ما با کمک فیلم میتوانیم به جهانی غریب و نادیده و در واقعیتهایی ورای واقعیت (موجود) وارد شویم.»
برخی دیگر از فیلمهای قابل اعتنای برگمن از این قرارند: مردی با یک چتر (۱۹۴۶) ، سرزمین آرزو (۱۹۴۷) ، آینده با من است (۱۹۴۸) ، زندان (۱۹۴۹) ، رازهای زنان (۱۹۵۳) ، تابستانی با مونیکا (۱۹۵۳) ، شب عریان (۱۹۵۴) ، درسی در عشق (۱۹۵۴) ، لبخندهای یک شب تابستانی (۱۹۵۵) ، چشم شیطان (۱۹۶۰) ، صحنه یک ازدواج (۱۹۷۳) ، چهره به چهره (۱۹۷۶) ، سونات پاییزی .
برگمن پس از ساختن “فانی و الکساندر” در سال ۱۹۸۳ به مدت بیست سال فیلمی نساخت. آخرین فیلم او با نام “ساراباند” که در واقع ادامه “صحنه یک ازدواج” بود نیز سال ۲۰۰۳ در جزیره محل سکونت او و مثل بسیاری از فیلمهایش، با بازیگری دوست دختر سابقش ( لیو اولمن) ساخته شد.
وداع با سینما، تلاش در عرصههای دیگر
فیلم ساراباند همچون وداع برگمن با سینما بود. او اما در فعالیتهای “دراماتا”، تئاتر ملی استهکلم، کماکان نقش و تأثیر داشت، قطعات نمایشی و فیلمنامه مینوشت و گهگاه در مسائل مختلف سینمایی و اجتماعی نیز به گونهای فعال و منتقدانه وارد بحثها میشد. از جمله، پای شکایتی را امضا گذاشت که در آن خواسته شده بود قطع برنامههای تلویزیونی به منظور تبلیغات تجاری متوقف شود. برگمن در این رابطه گفته است :« وقتی که نمایش یک فیلم را در تلویزیون قطع میکنند تا برای مواد غذایی، موتورسیکلت و یا نواربهداشتی زنان تبلیغ کنند خشم وجودم را فرامیگیرد، فشار خونم بالا میرود، و دچار یک شوک احساسی میشوم. احساس میکنم که به من توهین شده و مورد بدرفتاری واقع شدهام.”
برگمن به رغم آن که در اواخر عمر سخت تکیده و رنجور شده بود، کماکان حافظه، فهم و هوشیاری شفاف و کارآیی داشت و در سینمایی اختصاصی که در خانهاش ایجاد کرده بود دائم به تماشای آثار قدیمی و محبوب تاریخ سینما مینشست، کاری که به قول خودش ابداَ با پسند و سلیقه فرزندانش سازگار نبود: « آنها وقتی که به دیدار من میآیند از این که من چنین فیلمهایی تماشا میکنم، اصلاَ خوششان نمیآید، بلکه بیشتر دوست دارند که (مثلاَ) آخرین اثر کلینت ایستوود را تماشا کنند.»
برگمن ۵ بار ازدواج کرد که حاصل آنها ۸ فرزند است. علاوه بر شهرت سینمایی، رابطه گرم برگمن با هنرپیشگان زیبا و جذاب زن نیز زبانزد بوده است.
(دویچه وله (Deutsche Welle)از آلمان)
1-نضامنامه ی ذهنی من وتو
در دست باد
و دل در گرو رفتن دارد.
2-من وتو سخت بیماریم
تنمان آبستن آبله
پا هایمان پینه بسته
و عرق می ریزیم
مثل تراکتوری که عشق می ورزد…
3-…
عشق می ورزد….؟
سالمرگ شاملوی بزرگ،آبروی آبی ادبیات
با این شعر عاشقانه ها داشتم
آیدا در آئینه
لبانت
به ظرافت شعر
شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کند
که جاندار غار نشین از آن سود می جوید
تا به صورت انسان دراید
و گونه هایت
با دو شیار مّورب
که غرور ترا هدایت می کنند و
سرنوشت مرا
که شب را تحمل کرده ام
بی آن که به انتظار صبح
مسلح بوده باشم،
و بکارتی سر بلند را
از رو سبیخانه های داد و ستد
سر به مهر باز آورده م
هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست
که من به زندگی نشستم!
و چشانت راز آتش است
و عشقت پیروزی آدمی ست
هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد
و آغوشت
اندک جائی برای زیستن
اندک جائی برای مردن
و گریز از شهر
که به هزار انگشت
به وقاحت
پکی آسمان را متهم می کند
کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد
در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد -
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم
توفان ها
در رقص عظیم تو
به شکوهمندی
نی لبکی می نوازند،
و ترانه رگ هایت
آفتاب همیشه را طالع می کند
بگذار چنان از خواب بر ایم
که کوچه های شهر
حضور مرا دریابند
دستانت آشتی است
ودوستانی که یاری می دهند
تا دشمنی
از یاد برده شود
پیشانیت ایینه ای بلند است
تابنک و بلند،
که خواهران هفتگانه در آن می نگرند
تا به زیبایی خویش دست یابند
دو پرنده بی طاقت در سینه ات آوازمی خوانند
تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش
آب ها را گوارا تر کند؟
تا آ یینه پدیدار آئی
عمری دراز در آ نگریستم
من برکه ها ودریا ها را گریستم
ای پری وار درقالب آدمی
که پیکرت جزدر خلواره ناراستی نمی سوزد!
حضور بهشتی است
که گریز از جهنم را توجیه می کند،
دریائی که مرا در خود غرق می کند
تا از همه گناهان ودروغ
شسته شوم
وسپیده دم با دستهایت بیدارمی شود




دیدگاههای اخیر