جنوبی….
۱-کنار دکه ی غروب ایستاده ایم
و تو مرا به سم بوسه ای دعوت می کنی…
۲-گفتم دست اعتمادم را بگیر
گرفتی و با من آمدی بالای ترد آب
در من پیچیدی و بارور شدی
حالا دیدی
تو شدی مادر گلها
من شدم بابای بارون.
۳-حالا هی گرو گر دلت شور میزند
شور گلی که در آن دایره گلی کاشتی
شور آن سراپردهای که با هم ساختیم
شور آن خورشیدی که در خانه لمیده…
ها سماع… سماع صبور من .





2 comments
Comments feed for this article
ژانویه 16, 2007 در 5:30 ب.ظ
yas
امید وارم زندگی شماهمچون زیبای غروب خورشید بر دریا باشد .
دوست دارم زندگیتان هرگز به دلگیری این غروب نگاه نیندازد.
ژانویه 23, 2007 در 8:35 ق.ظ
yas
ترس تو است که شیر را درنده میکند.
بر شیر بتاز تا ناپدید شود .
چه بسا ترس انسان از شخصیت برخی از افراد باشد. در این صورت
از آنها نپرهیزید . با اشتیاقی هر چه تمامتر به دیدارشان بشتابید تا دریابید که آنها حلقه هایی هستند” طلایی” در زنجیر
خیر و صلاحتان.و اگر چنین نباشد
آنها خود به طرزی هماهنگ از سر راهتان کنار خواهند رفت.
(فلورانس اسکاول شین)